بـزرگ که میشــــوی....
غُصـه هایت زودتـر از خـودت،قـَد می کِشــند،
دَرد هـایت نــیز!
غــافل از آنکه لبخــندهـایت را،
در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــُذاشتــی.....

ای
ناخدای درونم!
دستهایت
را سفت به فرمان کشتی ات بگیر
اینجا
طوفان چشمهایی که باورت ندارند شدید است!
اینجا
خبری از آرامش نیست
اینجا
چار فصلَش طوفانی ست!
اگر
بادبانهایت را تنظیم نکنی
دریای
بی هویتی، تو را قورت خواهد داد! ...

"فرامرز فرحمهر"
یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام»
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»
یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام»
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام»
یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه
بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام»
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»
یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام»
براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: «آره میدونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»
یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:
«من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام»
براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم
و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه
(من هنوز هم خیلی تنهام)

این مطلبو ازسایت تنهایی برداشتم چون به دلم نشسته بود گذاشتم پس مخاطب خاص نداره
فکر بیهوده نکنین..
سلام
تو این پستم میخوام حرفای کودکانه بچه هایی وبذارم که باخدا حرف زدن ودعاهاشون رنگ تملق وخودخواهی ما بزرگترهارو نداره
.
.
خدای عزیز!
به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟
امی
خدای عزیز!
شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده .
لاری
خدای عزیز!
اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم.
میگی
خدای عزیز!
شرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم.
نان
خدای عزیز!
در مدرسه به ما گفته اند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟
جین
خدای عزیز!
آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟
لوسی
خدای عزیز!
این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟
آنیتا
خدای عزیز!
آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟
نورما
خدای عزیز!
چه کسی دور کشورها خط میکشد؟
جان
خدای عزیز!
من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟
نیل
خدای عزیز!
آیا تو واقعاً منظورت این بوده که نسبت به دیگران همانطور رفتار کنی که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.
دارلا
خدای عزیز!
بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.
جویس
خدای عزیز!
وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره ات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه ای نزنی.
دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)
خدای عزیز!
لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی درباره اش پرس و جو کنی.
بروس
خدای عزیز!
برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها! ها!
دنی
خدای عزیز!
من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.
تام
خدای عزیز!
فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.
روث
خدای عزیز!
من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.
الیوت
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند، به جز مداد سفید.. هیچ کسی به او کار نمی داد.
همه می گفتند: «تو به هیچ دردی نمی خوری»
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد؛
ماه کشید، مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد.
صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد!

گذشته از طنز بودن مطلب؛ نکات جالبی دارد...
دوست داشتم قبل از رفتنم چندتا نکته و اندرز برای شما داشته باشم، هرچند که می دانم نسل امروز نسبت به هرگونه پند و نصیحتی آلرژی دارد و زود فیوز می پراند. اما خب با تحمل کردن این چند خط، جانتان که بالا نمی آید، ناسلامتی من دارم می میرم. پس خوب و با دقت گوش بدهید:
1. شنگول جان! تو برادر بزرگتر آن دوتای دیگر هستی، پس مراقبشان باش، مرسی. دفعه قبل که آقا گرگه وارد خانه شده بود و تو و منگول را قورت داده بود، من رسیدم و شکمش را پاره کردم و آزادتان کردم. اما از این به بعد من دیگر نیستم. اون قدیم مدیم ها قصه اینجوری بود که آقا گرگه اول صدایش را نازک می کرد و در می زد، شما پا نمی دادید.بعد دستهایش را آردی می کرد، شما پا نمی دادید.بعد سر و صورت و پاهایش را سفید می کرد، شما گول می خوردید و پا می دادید و در را باز می کردید. اما توی این دور و زمانه، عزیزم! گرگ ها اینقدر پر رو شده اند که نه تنها صدا نازک نمی کنند بلکه ادعای مامان شما بودن را هم ندارند و صاف و پوست کنده می گویند که: « لطفاً در را باز کنید؛ من گرگ هستم!» تا اینجایش که جای ترس ندارد. اما من از این می ترسم که شما هم آنقدر بزغاله باشید که حاضر شوید در و دروازه را راحت به روی گرگ باز کنید و نه تنها منتظر منت و التماس و در نهایت حمله آقا گرگه نشوید بلکه خودتان داوطلبانه open door شوید. و توی شکم گرگه افتخار کنید که ما اگر در را باز نمی کردیم، خانه را روی سرمان خراب می کرد!
2. منگول جان، آی بزغاله با توام! 75 درصد نگرانی من بابت تو است. بابت منگل بازی هایی که گهگاه از خودت استخراج می کنی و دیگران را هم با خودت به ته چاه می کشی. یادت نرود که هر گرگ و شغالی پشت در خانه هر بز و بزغاله ای، فقط به یک چیز می اندیشد که آن یک چیز نه اجاق گاز توست، نه النگو و گوشواه و بوق مرمری توست، نه پلی استیشن و انبار علوفه توست و نه چیز دیگری جز تو و آن گوشت خوش مزه ات! به همین خاطر تا وقتی پشت در هست، حاضر است هر شرط و تبصره و IF تو را سه سوت بپذیرد. ولی وقتی در باز شد و چراغ سبز نشان داده شد، هر راننده ای پایش را از روی ترمز بر می دارد و گاز می دهد و گاز می زند(!) یاس منگولا جونم!
3. حبه انگورکم، خوشگل و با نمکم. دختر کوچولو و دوست داشتنی ام. حبه جانم! من از تو فقط خاطره های خوش و قشنگ به یاد دارم.یادت هست اولین سالی که دانشگاه قبول شدی و رفتی، برایم نامه نوشتی: « بزی نشست رو ایوونش، نامه نوشت به مادرش ... .» من همانجا زیر لب گفتم ای ول حبه، دمت جزغال! همین روحیه ات را حفظ کن و بدان گرگها از شاخ تو همیشه می ترسند. امید مامان بزی تویی. مراقب برادرهای دست و پا چلفتی ات هم باش که گافهای جواتی ندهند و اگر روزی رسید که دیدی منگل بازی های منگول و آب شنگولی خوردن های شنگول دارد کار دستت می دهد، باز هم بپر پشت ساعت دیواری وپشت تیک و تاک ثانیه ها مخفی شو.
نامت چه بود؟ – آدم
فرزند؟ – من را نه مادری نه پدر بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ – بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ – زمین خاک
آن چیست بر گرده نهادی؟ – امانت است
قدت؟ – روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به قدر سایه ی بختم به
روی خاک
اعضای خانواده؟ – حوای خوب و پاک قابیل خشمناک ها بیل زیر خاک
روز تولدت؟ – در روز جمعه ای به گمانم که روز عشق
رنگت؟ – اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
چشمت؟ – رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان
وزنت؟ – نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین
جنست؟ – نیمی مرا ز خاک نیم دگر خدا
شغلت؟ – در کار کشت امیدم به روی خاک
شاکی تو؟ – خدا
نام وکیل؟ – آن هم فقط خدا
جرمت؟ – یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ – همین!!!
حکمت؟ – تبعید در زمین
همدست در گناه؟ – حوای آشنا
ترسیده ای؟ – کمی
ز چه؟ – که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده ست؟ – بلی
که؟ – گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ – دیگر گلایه نه ولی . . .
ولی که چه؟ – حکمی چنین آن هم به یک گناه!!؟
دلتنگ گشته ای؟ – زیاد
برای که؟ – تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ – بلی
چه؟ – دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ – بلی
چه کس؟ – تنها کسم خدا
در آخرین دفاع؟ – می خوانمش چنان که ا جابت کند دعا
دستمال کاغذي به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟
عاشقم !
با من ازدواج ميکني؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرک ميشوي و تکهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذي، دلش شکست
گوشهاي کنار جعبهاش نشست
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سفيد و نازکش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهاي کاغذي فرق داشت
چون که در ميان قلب خود
دانههاي اشک کاشت
به غلط میگویند " ها " علامت جمع است...!!!
در حالی که وقتی
آنـــــــــــــرا با، تن....+....ها جمع میکنی ...
خودت میمانی و خودت...!!
خودتنهااااااااات
پیش ازآنی که عزادار محرم باشی
سعی کن درحرم دوست تو محرم باشی

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خوردهاند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.
*مرحوم نادر ابراهیمی*
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او
برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه
كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست
.
.
.
انقدراین چندوقت شبا تادیروقت وگاهی تاصبح
پای نت نشستم که روی هرچی کوک ساعته کم کردم
چرا اینجوری است؟
تا آدم فکر می کند کمی دارد دلگرم می شود
چرا اینجوری می شود
به تو هرچه می خواهم بگویم نمی فهمی
به هرکسی می خواهم چیزی بگویم نمی فهمد
این عادلانه نیست. این عادلانه نیست. من چرا تو را نمی فهمم؟
چرا تو مرا نمی فهمی؟
چرا اینجوری است؟
چرا آدما نمیخوان حرف همو بفهمن؟
چرا وقتی میگم وابسته نشو درکم نمیکنی؟
چرا وقتی به خاطرزندگیت میگم برو رد کارت نمیری؟
چرا دلسوزی خواهرانه مو جدی نمیگیری لعنتی؟
وقتی میگم نمیتونم بیام و نمیفهمی راهی ندارم جز راه لجنزار دروغ
گفتم دل نبندو بستی اما به چه قیمتی؟
به قیمت دل شکستگی تو وخراب شدن من وبوی تعفن دوستی
حالا که رفتی خوشحالم ...
خوشحالم که رفتی دنبال همنفس زندگیت نه یه آدم مجازی مثل این غریبه
کاش بدونی حالم ازخودم به هم میخوره وقتی اون همه دروغو بهت گفتم
تا بکنی ازمو بری
این سطرها را برای تو می نویسم با هیچ کس حتی کلامی از آن را فاش مکن.
من هم کلید زبانم را بعد از نوشتن این شعر به اقیانوس خواهم انداخت .
فرصت کم است و این کوره راه ها هیچ کدام مارا به جایی نمی برد .
من راه ناشناخته ای را می دانم اما مجال برای نوشتن نیست و چشم هایی که چشم ندارند
دیدن ما را ِدر پی ما هستند فرصت کم است دیدار ما کنار همان اقیانوس ...
همان اقیانوس وسیع مجازی که من درظلمت شبهای بی کرانش غرق شده ام
کاش عادت کنیم عادت نکنیم
در چشمانم تنها يي ام را پنهان مي کنم
در دلم ، دلتنگي ام را
در سکوتم ، حرفهاي نگفته ام را
در لبخندم ، غصه هايم را
دل من چه خردسال است ، ساده مي نگرد
ساده مي خندد ، ساده مي پوشد
دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي ست
ساده مي افتد
ساده مي شکند ، ساده مي ميرد
اینو واسه خان داداش میذارم که به این آدم مجازی دل نبنده.