تبليغاتX
## سکوتی بلند تر از فر یاد ##

## سکوتی بلند تر از فر یاد ##

خوب به خاطرداشت که اولین نگاههای عاشقانه راخودآغاز کردوبذرمحبت وعشق

تک ستاره رادرکنج دلش پروراند.دائم خودرانفرین میکردکه چراسرنوشت پایش را

به کوچه باغ کشانده بودوگذرش رابه راه دل اوانداخته بود.

ازاین همه تظاهردرمقابل آینه،ازاین همه دروغ که به چشمان عاشقش درزلالی

جوی آب کوچه باغ گفته بودبیزاربود.

نمی دانست گناه دل اوست که درگرو عشق دیگریست یاگناه رانخستین بارچشمان

ملیح وفریبای تک ستاره آغازکرده بودکه راز مگوی غمگینی رادرژرفای زیباییش

پنهان داشت! اواین رازراهیچگاه نفهمیدولی همیشه سراین نگاه غمگین را دردلش

جستجو می کرد.تصورمی کرد تنها نقطه اشتراکشان غم نهفته چشمانشان درتنهایی

است.شادیش ازاین بودکه دل خسته ای مانندخوددراین دنیای پرهیاهوی آدمکای

رهگذری که بی اعتنانگاههای تنهارالگدمیکنند،پیداکرده است ونمی خواست به

هیچ قیمتی گم کرده سالهای تنهاییش راازدست بدهد.آخرپس ازسالها تنهاقدم زدن

درکوچه باغ دلی شکسته تراز خودرایافته بوند امیدداشت بتواند همراه دوران

تنهایی چشمان تک ستاره باشد!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت11:5توسط غریبه | |

هنوز فرصت ستاره شدن راداشت که زندگی را ناتمام بدرود گفت ورفت،بی آنکه در طلب

وجستجوی احوال دل دیگری باشد که درنبودش کنجی کز می کند ومی پژمرد!

هنوزعشق را لمس نکرده بودکه با آفتاب یک روز کوتاه پاییزی غروب کردوطلوع عشقش

را ناکام گذاشت.

دنیا در نظرش پوچ وخالی شده بود پس از شنیدن جواب رداز تک ستاره آسمان قلبش ،

دیگرامیدی نداشت.ستاره درخشانی که ازاودر هفت آسمان خیال کودکانه اش ساخته بود

هرگز به فکر خاموسی وافولش نبود.

درآن روز آرام وآهسته قدمهای خسته اش رادر جاده ملبس از برگهای خشکیده زردمی

کشیدملول وخسته در اعماق ذهنش به پوچی این زندگی ساکت وگذشته های ورق خورده اش

آخرین کلماتی که ازتک ستاره اش شنیده بود،به روزهاییکه درخیالش کنار اوسرکرده

بودوحرفای نگفته دلش رادرگوش اوزمزمه کرده بود،به لحظه های نخستین آشناییش

بااودرکوچه باغ خاطره ها،به واپسین روزنه های امیدش می اندیشید...

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت18:44توسط غریبه | |

ازهمه بدم میاد !!!! چرا این همه ریا؟؟؟؟؟؟؟

چراکسایی که فکر می کردم آدمای باخدایین ،

باید اینقدر پست ودورویی داشته باشن که

ذهنیت منو به همه خراب کنن؟؟؟؟؟؟!!!!

چرابایدگذشته ای که فکر می کردم قشنگ و

طلاییه باکثافت کاریاشون از شبای بی ستاره

هم برام تیره تروسیاهتر کنن؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

چراوقتی بایکی پیمان می بندن که شریک

لحظه های غم و شادیش باشن به همه چیزای

پاک ومقدس خدایی پشت پامیزنن وبه عهد

ناب دیروزشون خیانت می کنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من از خودمم متنفرم!!

ازمنی که فکرمیکردم تونستم افسارلعنتی

روح ونفسم و،این سگ بی مهارووحشی و

مهارکنم ...

ولی افسوسسسسسسس!!!!!!

کاش همه آدما مثل یه کلاغ بودیم که هیچ ریا

ودورویی توزندگیش نداره. نه درآن وقت که

صدای ناهنجارش ذهن پیرزنان شهرومشوش میکنه

که مبادا حادثه شومی رخ بده،نه اینکه بخواد

سیاهی فطریش و،اون تیرگی سیرتش و

بانیرنگ ودورویی پنهان کنه.

توبه من بگو ! توکه مثل همیشه اومدی

به این وب سیاهتراز شب سربزنی!

توبگو چقدر تواین زندگی لعنتی که هوای

مسمومش مجال نفس کشیدن واسم نذاشته

دورویی داشتی؟؟چقدرتظاهربه آدمک متحرکی

کردی که فقط خوشایند دیگرونه، نه کسیکه

دوست داری باشی ؟؟؟

به خدا آدم ناشکری نیستم واگرامیدبه بخشش

همون مونس همیشگیم توشبای ابری تنهاییم

نبود تاحالاصدبار خودکشی کرده بودم.

توهم یه حرفی بزن که آتیش این دل شکسته

کمی مهار بشه.

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت13:16توسط غریبه | |

توازاین دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کردو

اشک من تورابدرود خواهد گفت

نگاهت تلخ وافسرده ست

دلت راخارخارناامیدی سخت آزرده ست

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده ست!

توبا چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بودو

اینک حسرت وافسوس

برآن سایه افکنده ست خواهی رفت.

واشک من تورابدرود خواهد گفت!

من اینجاریشه درخاکم

من اینجاعاشق این خاک از آلودگی پاکم.

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من ازاینجاچه می خواهم،نمی دانم!؟

امیدروشنایی گرچه دراین تیرگیهانیست

من اینجابازدراین دشت خشک تشنه می رانم

من اینجاروزی آخراز ستیغ کوه

چون خورشید سرود فتح می خوانم ومی دانم

تو روزی باز خواهم گشت!

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت13:43توسط غریبه | |

گوش کن !

خاموشها گویا ترند !

ازدرودیوارمی بارد سخن.

تاکجادریابد آن راجان من ؟!

درخموشیهای من فریادهاست

آن که دریابد ،چه می گویم کجاست؟

آشنایی بازبان بی زبانانی چوما دشوار نیست.

چشم وگوشی هست مردم را دریغ

گوشها ،هشیارنه،

چشمها بیدار نیست!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت21:36توسط غریبه | |