|
توی تنهایی یک دشت بزرگ که مثل غربت شب بی انتهاست یه درخت تن سیاه سربلند آخرین درخت سبزسرماست روتنش زخمه ولی زخم تبر نه یه قلب تیرخورده نه یه اسم شاخه هاش پرازپرپرنده هاست کندوی پاک دخیل اون طلسم چه پرنده هاکه توجاده کوچ مهمون سفره سبزاون شدن چه مسافرا که زیر چتراون به تن خستگیشون تبرزدن تایه روزتواومدی بی خستگی با یه خورجین قدیمی قشنگ باتونه سبزه،نه آینه بود نه آب یه تبربودبا توبا اهرم سنگ اون درخت سربلند پرغرور که سرش داره به خورشید میرسه منم؛منم اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده هادلواپسه منم؛منم من صدای سبزخاک سربی ام صدایی که خنجرش روبه خداست صدایی که توی بهت شب دشت نعره ای نیست ولی اوج یک صداست رقص دست نرمت ای تبربه دست باهجوم تبرگشنه وسخت آخرین تصویر تلخ بودنه توی ذهن سبزآخرین درخت حالا توشمارش ثانیه ها کوبه های بی امون تبره تبری که دشمن همیشه ی این درخت محکم تناوره من به فکرخستگیهای پرپرنده هام توبزن ؛ تبر بزن من به فکر غربت مسافرام آخرین ضربه رومحکمتر بزن
دیوار، سقف، دیوار، ای درحصارحیرت،زندانی! ای درغبارغربت،قربانی! ای یادگارحسرت وحیرانی! برخیز...!! ای چشم خسته دوخته بردیوار! بیمار بیزار تو،رنگ آسمان را ازیادبرده ای ازمن اگربپرسی دیریست مرده ای! برخیز...!! خودرانگاه کن به چه مانی؟ غمگین دراین حصار به تصویر! ای آتش فسرده ندانی باروح کودکانه شدی پیر!! یک عمر، میزودفترودیوار جان توراسپردبه دیوان پای تورافشردبه زنجیر. برخیز...!! بیرون ازاین حصارغم آلود جاریست زندگانی ،جاریست! درداکه شوق،باتوغریبه است! درداکه شورازتوفراریست! برخیز...!! درمرهم نسیم بیاویز! هرچندزخمهای توکاریست! آه این شیارهاکه به پیشانی ست خط شکست هاست دربرج روح تو کزپای بست روبه ویرانی ست خط شکست ها؟؟ نه که هرسطرش طومارقصه های پریشانی ست! ای چشم خسته دوخته بردیوار! برخیزوبرجمال طبیعت چشمی میان پنجره واکن! همچون کبوتران سبک بال خودرابه هرکرانه رهاکن! ازین سیاه قلعه برون آی درآن شرابخانه شناکن! بایادهای کودکی خویش مهتاب رابه شاخه بپیوند! خورشیدرابه کوچه صداکن برخیز...!! ای چشم خسته دوخته بردیوار! بیرون ازین حصارغم آلود تایک نفس برای توباقی ست جای به دل گریستنت هست وقت دوباره زیستنت هست برخیز...!!
حرفهایی است برای نگفتن وارزش عمیق هرکسی به اندازه حرفهایی ست که برای گفتن دارد.وکتابهایی نیز هست برای ننوشتن ومن اکنون رسیده ام به آغازچنین کتابی که بایدقلم رابکنم ودفتررا پاره کنم وجلدش رابه صاحبش پس بدهم وخود به کلبه بی دروپنجره بخزم وکتابی راآغازکنم که نباید نوشت!!
باد باران طوفان آسمان مثل دل من تنگ است آسمان مثل دل من تنهاست وتوای مانده دراین تنهایی توفقط خودراباش...!! یک نفرتوی سکوت شب شهر داردازحسرت نان می میرد سهم من هم این است: بنشینم تنها... ودرآیینه شب گریه کنم!!
سلام دوستای گلم که به این غمکده سر زدید می خواستم یه مطلبی راجع به پستهای اخیرم که داستان تک ستاره بودبدم:این نه تنهایک داستان نبودبلکه ازروی واقعیت وماجرایی بود که برای یکی ازدوستانم اتفاق افتاده بود.منم فکرمی کنم عشق جوونای امروزی مافقط ازروی تفریح وارضای هوسه! ولی این ماجراواقعی بودومرگ پسرک هم واقعیتر!!
سرانجام انتظارپایان یافت وتک ستاره مثل همیشه تنهاباکوله باری از خستگیهای روزمره قدم به کوچه گذاشت.تصمیمش راگرفت پاورچین ازپشت درخت خودرابیرن کشیدوسرراه تک ستاره قرارگرفت.زمزمه شعری که به لب داشت کوچه باغ راازخواب پراندوتوجه تک ستاره راجلب کرد: "گفتی هیچ چیزتوی دنیاواسه من تونمی شه..." تک ستاره نگاهی گذرا به اوانداخت وبی هیچ واکنشی ارام ازکنارتن خسته وعاشق او گذشت.امااوبه دنبالش دوید.آرام وباغرورنهفته اش اورامخاطب قراردادامابازهم هیچ واکنشی ازاوندید. ناامیدسرش راخم کردمباداکسی اشکهایش راببیندوبانگاهش راه تک ستاره رادنبال کرد. سپیدی کاغذتاخورده ای روی برگهای خشک پاییزی خودنمایی می کرد.آهسته به سویش رفت وآن رابرداشت.بازکرد. ضربان قلبش افزایش یافته بودودستانش به لرزه افتاده بود. شروع به خواندن کردونورامیددردلش زبانه کشید: "واسه غمهات آرامشم... بامن بمون بذارغمهاروازچشمات بگیرم..." بااین ابیات نیروی تازه ای درکالبدش دمیده شد،سرش رابلند کرد تااینک خودبه عشقش اعتراف کندکه هیچ اثری ازتک ستاره نیافت وچشمان متلاطم وابریش برای همیشه بر پیچ کوچه باغ خشکید. ******************************* تاآخرعمرکوتاهش دیگرنتوانست باتک ستاره صحبت کند. چندروز پس ازاینکه پزشکان ازبهبودی تومور مغزیش قطع امید کردندبایاد تک ستاره اش خودرابه جاده سپردوچندروزبعدخبرفوتش تمام کوچه باغ راپرکرد.
شب ازراه رسیدواو حال عجیبی داشت. حسش باتمام شبهای دیگری که باخیال تک ستاره به صبح رسانده بودتفاوت داشت.انگارامشب برپنجره تنهاییش کسی مشت می کوفت وبرایش ازآن سوی خیال پیامی آورده بود،پیامی ازخاطرات کوچه باغ! دستش به سمت پنجره رفت اما جرات بازکردن آن رانداشت بی آنکه بداند چرا؟؟!تپشهای قلبش بیشتر شده بودوهرلحظه یادتک ستاره بیش ازپیش درقلبش شعله می کشید. آرام روبه روی پنجره نشست وروبه آسمانی تاریک که تنهاچندستاره کوچک بیسو چشمکی می زدندوخاموش می شدندکردوچشم به ماهی که پشت ابرهای سیاه پنهان شده بود دوخت.آهسته وآرام ابرها کنار رفتندوماه نمایان شد.با رخ نمودن ماه چشمانش درخشید:چهره تک ستاره رادرماه جستجومی کردوخودرادرمقابل او همچون ستاره کوچک وبی نوری می پنداشت که هرلحظه خاموشتر می گشت وتمام نورش رابرای رسیدن به روشنایی ماه مصرف می کرد. خاطرات مانندتصاویرضبط شده ای آرام یکی یکی ازمقابل چشمش می گذستئدواورابیش ازپیش درانتظاردیدن یاردلتنگیاش می سوزاند. انگارثانیه هاهم دست به دست هم داده بودن ونمی خواستندزمان بگذرد صبح شودوصبح به نیمروزبکشدتااین انتظارکه وجودش را تسخیرکرده پایان یابد.باهرخیالی بودزمان راگذراندوشب رابه سحروسحررابه لحظه دیداررساند. مثل روزهای گذشته پشت تنه درخت پیری که تنهابیدمجنون کوچه باغ بودپنهان شد،اطمینان داشت بادپیامش رابرای تک ستاره برده است وازشوق این تصوردرپوست خودنمی گنجید.
شبهاراتاصبح به یادتک ستاره اش نمی خوابیدوصبح تا لحظه دیدارراثانیه شماری می کردوباسرعت چرخهای دورانی دلش،خودرابه کوچه باغ،به جاییکه اولین نگاه گم کرده اش وتنهامونس خیالش رایافته بودمی رساند. آهسته پشت درختی تن خسته اش را پنهان می کردوبرای دیدن رویایش به انتظار می ایستاد. مدتهابود هرروز این چنین مخفیانه اورابانگاهش بدرقه می کرد.دیگرتحمل دزدانه هوای تک ستاره راداشتن رانداشت.تصمیم گرفته بود عاشقانه به تک ستاره عشقش را اعتراف کندومحبت چشمان ابریش رانثارآسمان چشم اوکند. اماجرات نداشت رودررو وچشم درچشمان غمگین ومرموزتک ستاره این واقعیت را اعتراف کندوزبان به سخن گشایدوبه اوبگوید: دوستت دارم...!!! پس تصمیم گرفت پیامش رابسپاردبه باد صباتااواین اعتراف بزرگ رابه گوش تک ستاره برساند .
|
About![]()
این منم خسته دراین کلبه تنگ
Home
|