تبليغاتX
## سکوتی بلند تر از فر یاد ##

## سکوتی بلند تر از فر یاد ##

روزها از پی هم می گذرند


ما همه رهسپاریم به آنجا که نمی دانیم آیا

 
غرق لبخند شقایقهاییم

 
یا که زنجیر تباهی بشکند شاخه نیلوفری جانها را

 
پس بیا تا هستیم قدر هستی ها را دریابیم و


بدانیم خدا مهربان است به ما
و بدانیم خدا مهربان است به ما.

 

 

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت9:59توسط غریبه | |

زندگی شاید یک خیابان درازیست

        که هرروززنی بازنبیلی ازآن می گذرد

زندگی شاید ریسمانی ست که مردی باآن

        خودراازشاخه می آویزد

زندگی شاید

              طفلی ست که ازمدرسه برمی گردد

یاعبور گیج رهگذری باشد

که کلاه ازسربرمی داردوبه رهگذری دیگر

    بالبخندی بی معنی می گوید:

                                   «صبح بخیر»

آه ...

سهم من این است

سهم من ؛ آسمانی ست که آویختن پرده ای،

                  آن راازمن می گیرد.

 

                          "فروغ فرخزاد"

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت9:51توسط غریبه | |

+نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت10:17توسط غریبه | |

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهی‌هادور هم جمع شده

   بودند.

  ذکاوت گفت: بياييد بازی کنيم, مثل قايم باشک!

  ديوانگی گفت: آره قبوله, من چشم می زارم!

  چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشمهايش را بست 

  و شروع به شمردن کرد: يک ...  دو ... سه! همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

  نظافت, خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

  خيانت, داخل انبوهی از زباله ها شد.

  اصالت, به ميان ابرها رفت و

  هوس, به مرکز زمين به راه افتاد.

  دروغ, که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت! به اعماق دريا رفت.

  طمع, داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

  حسادت, هم رفت داخل يک چاه عميق.

  آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادوسه ... هفتادوچهار ...!

  اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود! تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی 

  سخت است, ديوانگی داشت به عدد صد نزديک می شد

   عشق, رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

  ديوانگی, فرياد زد دارم می يام ... دارم می يام...

  همان اول کار تنبلی را ديد, تنبلی اصلاً تلاش نکرده بود تا قايم شود! بعد هم نظافت را يافت و 

  خلاصه نوبت به ديگران رسيد, اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بود که 

  حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

  ديوانگی, با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو

  کرد.

  صدای ناله ای بلند شد!!!

  عشق, از داخل شاخه ها بيرون آمد, دستهايش جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش

   خون می ريخت, شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خيلی ترسيده

  بود, با شرمندگی گفت: حالا من چکار کنم؟ چگونه می تونم جبران کنم؟

  عشق, جواب داد: مهم نيست دوست من, تو ديگه نمی تونی کاری بکنی, فقط ازت خواهش می کنم

   از اين به بعد يار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم و از همان روز تا هميشه

  عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

 

این مطلب وازیه وب دیگه دودر کردم آخه خیلی قشنگه!

نظرتوچیه؟؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت21:7توسط غریبه | |

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت12:39توسط غریبه | |

دلم را سپردم به بنگاه دنيا / و هی آگهی دادم اينجا و آنجا / و هر روز / برای دلم مشتری آمد و رفت /       و هی اين و آن / سرسری آمد ورفت / ولی هيچ کس واقعا / اتاق دلم را تماشا نکرد / دلم قفل بود /  کسی قفل قلب مرا وا نکرد / يکی گفت: / چرا اين اتاق / پر از دود و آه است / يکی گفت: / چه ديوارهايش سياه است! /  يکی گفت: / چرا نور اينجا کم است / و آن ديگری گفت: و انگار هر آجرش / فقط از غم و غصه و ماتم است! / و رفتند و بعدش / دلم ماند بی مشتری / و من تازه آن وقت گفتم / خدايا تو قلب مرا می خری؟ / و فردای آن روز / خدا آمد و توی قلبم نشست / و در را به روی همه / پشت خود بست / و من روی آن در نوشتم: / ببخشيد، ديگر / برای شما جا نداريم / از اين پس به جز او / کسی را نداريم

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت11:26توسط غریبه | |

مارازتو غیراز تو تمنایی نیست

ازدوست به جزدوست نمی باید

             خواست!!

قابل توجه دوستانی که به من سرمیزنن

مثل آقامانی من بهشون سرمیزنم

ولی نمیدونم کجا واسشون نظربذارم

لطف کنن راهنماییم کنن.؟

مطالبشون هم جالبه.

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت9:49توسط غریبه | |

من شكوفه ي بهارم

و ميوه ي تابستان

من زردي خزانم

و مرگ زمستان

من قلب انسانم

اندكي از عقل او

من صداي ناآشناي طبيعت هستم

هستي لبخند مي زند

و شادي مي كند

و انسان

دوباره خوشبخت خواهد شد

هستي در سراي زود رنج دنيا اندوهگين است

و مرا بسان برگي مي بيني

كه شاعران

سروده هايشان را در آن نوشتند

+نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت9:22توسط غریبه | |