|
روزها از پی هم می گذرند
زندگی شاید یک خیابان درازیست که هرروززنی بازنبیلی ازآن می گذرد زندگی شاید ریسمانی ست که مردی باآن خودراازشاخه می آویزد زندگی شاید طفلی ست که ازمدرسه برمی گردد یاعبور گیج رهگذری باشد که کلاه ازسربرمی داردوبه رهگذری دیگر بالبخندی بی معنی می گوید: «صبح بخیر» آه ... سهم من این است سهم من ؛ آسمانی ست که آویختن پرده ای، آن راازمن می گیرد. "فروغ فرخزاد"
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهیهادور هم جمع شده و شروع به شمردن کرد: يک ... دو ... سه! همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند. دروغ, حسادت, ديوانگی کرد. خون می ريخت, شاخه ی درخت چشمان عشق این مطلب وازیه وب دیگه دودر کردم آخه خیلی قشنگه! نظرتوچیه؟؟؟؟؟
دلم را سپردم به بنگاه دنيا / و هی آگهی دادم اينجا و آنجا / و هر روز / برای دلم مشتری آمد و رفت / و هی اين و آن / سرسری آمد ورفت / ولی هيچ کس واقعا / اتاق دلم را تماشا نکرد / دلم قفل بود / کسی قفل قلب مرا وا نکرد / يکی گفت: / چرا اين اتاق / پر از دود و آه است / يکی گفت: / چه ديوارهايش سياه است! / يکی گفت: / چرا نور اينجا کم است / و آن ديگری گفت: و انگار هر آجرش / فقط از غم و غصه و ماتم است! / و رفتند و بعدش / دلم ماند بی مشتری / و من تازه آن وقت گفتم / خدايا تو قلب مرا می خری؟ / و فردای آن روز / خدا آمد و توی قلبم نشست / و در را به روی همه / پشت خود بست / و من روی آن در نوشتم: / ببخشيد، ديگر / برای شما جا نداريم / از اين پس به جز او / کسی را نداريم
مارازتو غیراز تو تمنایی نیست ازدوست به جزدوست نمی باید خواست!! قابل توجه دوستانی که به من سرمیزنن مثل آقامانی من بهشون سرمیزنم ولی نمیدونم کجا واسشون نظربذارم لطف کنن راهنماییم کنن.؟ مطالبشون هم جالبه.
من شكوفه ي بهارم و ميوه ي تابستان من زردي خزانم و مرگ زمستان من قلب انسانم اندكي از عقل او من صداي ناآشناي طبيعت هستم هستي لبخند مي زند و شادي مي كند و انسان دوباره خوشبخت خواهد شد هستي در سراي زود رنج دنيا اندوهگين است و مرا بسان برگي مي بيني كه شاعران سروده هايشان را در آن نوشتند
|
About![]()
این منم خسته دراین کلبه تنگ
Home
|