|
بگذارگريه كنم براي خويش اين سان كه ابرهاي اندوه روي لحظه هايم خيمه زده اند بگذارگريه كنم آن سان كه دنباله صدايم درغروب گم شود. خلوتي يكدست مي خواهم تابه اندازه همه ابرهاي جهان ببارم ببارم ببارم چنان كه رودخانه ها طغيان كنند وجهان ديگرشود. چه اندوه تازه اي مي وزد كه بغض هايم صف كشيده اند پيشاپيش تادرفرصت گريه بشكنند برنازكاي حزن.
باوركنيددست خودم نيست،اين كه من دلگيرم ازشماوزمان وزمين كه من چنديست پابه پاي دلم زخم خورده است درلحظه هاي سخت جدايي تربن كه من طي كرده ام ،وبازغمي مثل كوه،سخت پشت زمان نشسته به كنجي كمين كه من بيهوده نيست اين همه درخويش ماندنم تنها غم است بادل من همنشين كه من اين روزها دچار تب سربه زيري ام حالا رسيده ام به نخستين يقين كه من ديروزهاي تلخ وامروزهاي سرد درهم شكسته اند مرااين چنين كه من
مبادغباربگيري دردامن گيريِِ اين روزهاي كبود مبادغباربگيري دربن بست دقيقه هاي ناگزير مباد... ازپس اين زمستان شكوفه هاتمديد خواهند شد وبهار چندسالگي اش را جشن خواهد گرفت! كاش تواين روزاي پراز دلهره هاي پوشالي مباد غبار بگيريم...!!كاش هميشه يادمان باشد شكوفه هايي درپس اين زمستان به انتظار بهار به فرصت شكفته شدنشان مي نگرند.
بالا گرفته كارجنون درمن؛حال وهواي عقل مه آلوداست اينجاهواگرفته ودم كرده است،حتي دريچه هاهمه مسدود است خوش نيست حال وروززمين اصلا،بوي درنگ حادثه مي آيد درآسمان غبارپراكنده است،روي زمين زمينه اي ازدوداست آوارخستگي ست كه مي بارد،ازشانه هاي اين شب سنگين دل انگارروزگارهبوط شب،درعصرحاكميّت نمرود است بوي فريب وفتنه فراگيراست،حتي هواي شهر نفس گيراست يادم نرفته حرف پدرراگفت:تاروزگاربوده همين بوده است ديريست رنگ و بوي صداقت نيست چيزي به نام عشق وارادت نيست دل ها تباه حيله ونيرنگ است،افسوس!عشق،واژه مطروداست من خواب ديده ام كه مي مانَد،اين روزگاروحشت ودلتنگي فرداظهور عسق ووفاداري،فردابهارحضرت موعوداست
|
About![]()
این منم خسته دراین کلبه تنگ
Home
|