|
به پيش روي من،تاچشم ياري ميكند،درياست. چراغ ساحل آسودگي هادرافق پيداست. دراين ساحل كه من افتاده ام خاموش غمم دريا،دلم تنهاست، وجودم بسته درزنجيرخونين تعلق هاست! خروش موج بامن مي كندنجوا: -كه هركس دل به دريا زد رهايي يافت، كه هركس دل به دريازد رهايي يافت،... مرا آن دل كه بردريا زنم نيست زپا اين بندخونين بركنم نيست اميدآنجاكه جان خسته ام را به آن ناديده ساحل افكنم نيست. *فريدون مشيري*
اينك بدون تو روياي بودنم بربادرفته است. اينك بدون تو اين كودك حضور اينجاميان كوچه هاي زمان وروز گويي بدون تو ازدست رفته است. اينجاكنارمن تلي ز ياد تو، درزورق وجودمن درال انجمادو فراموشي مانده است! اينجابدون تو ازهرشكاف و روزن اميد تنها... اينك بدون تو هرجاكه بنگرم اينك به جاي تو خاموشي مانده است!! اينم يكي ديگه ازسروده هاي خودمه بااينكه خيلي پيش پاافتاده است ولي دوست دارم نظرتون و درموردش بدونم. مخصوصا اگه كسي تواين زمينه دستي به قلم داره وبتونه كمكم كنه ممنون مي شم. درضمن ممكنه ديگه نتونم ازدست نوشته هاي خودم آپ كنم. خواهشا ازدست نوشته های خودم کپی برداری نشود
مگررسم به كلامي: رهاترازآتش، رساترازفرياد، فراترازتاثير، كه چون به كوه بخواني،زهفت پرده سنگ، گذركندچون تير! وگربه دل بنشاني،نپرسي ازپولاد نترسي ازشمشير؛ كتابهاي جهان راورق ورق گشتم! به برگ برگ درختان،به سطرسطرچمن نشانه ها گفتم. زمهرپرسيدم. به ماه ناليدم. ستاره هاراشبها به همدلي خواندم. به پاي بادبه سرچشمه افق رفتم. به بال نور،درآيينه شفق گشتم. شبي، شباهنگي درون تاريكي نشست وحق...حق...زد! صداي خونينش، زهفت پرده شب، گذركنان چون تير! رهاترازآتش؛ رساترازفرياد، فراترازتاثير، به من رسيدوهم آوازمرغ حق گشتم! *فريدون مشيري*
چه سكوتي!! چه سكوتي ست امشب دراين فضاي مبهم رويايي! وين روح خسته ام چه خيالي دارد بااين شب باراني؟! پرازخلاشده ام امشب پرازفضاي توخالي ودل خوشم به اين باران به عطرخوش نمناكش به اين ترنم روحاني. اين يكي ازاولين دست نوشته هاي خودمه!! نظرتون مي تونه دلگرمي نوشته هاي بعدي من باشه
آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ... می پرد مرغ نگاهم تادور وای باران باران... پرمرغان نگاهم راشست!
آن كه آيدزدست دل به امان وان كه آيدزدست جان به ستوه گاه سرمي نهد به سينه دشت گاه رومي كند به دامن كوه تازنددرپناه تنهايي؛ دست دردامن شكيبايي غافل ازاين بود كه تنهايي سرنهادن به كوه وصحرانيست باطبيعت نشستنش هوس است چون نكو بنگرند تنها نيست اي دل من بسان شمع بسوز باز«تنها ميان جمع» بسوز *فريدون مشيري*
درخانه خودنشسته ام ناگاه مرگ آيد وگويدم:زجابرخيز اين جامه عاريت به دور افكن وين باده جانگزا به كامت ريز! خواهم كه مگر زمرگ بگريزم مي خندد ومي كشد درآغوشم پيمانه زدست مرگ مي گيرم مي لرزم وباهراس مي نوشم! آن دور،درآن ديارهول انگيز بي روح،فسرده،خفته درگورم لب بر لب من نهاده كژدم ها بازيچه مارو طعمه مورم درظلمت نيمه شب،كه تنهامرگ بنشسته به روي دخمه هابيدار وامانده ماروموروكژدم را مي كاودوزوزه مي كشدكفتار...! روزي دو به روي لاشه غوغايست آنگاه،سكوت مي كند غوغا رويدزنسيم مرگ خاري چند پوشدرخ آن مغاك وحشتزا سالي نگذشته استخوان من دردامن گور خاك خواهدشد وزخاطر روزگار بي انجام اين قصه دردناك خواهد شد. اي رهگذران وادي هستي! ازوحشت مرگ مي زنم فرياد برسينه سرد گور بايد خفت هرلحظه به مار بوسه بايدداد! اي واي چه سرنوشت جانسوزي اين است حديث تلخ ما، اين است ده روزه عمر باهمه تلخي انصاف اگر دهيم شيرين است. ازگور چگونه رو نگردانم؟ من عاشق آفتاب تابانم من روزي اگربه مرگ رو كردم ازكرده خويشتن پشيمانم. من تشنه اين هواي جان بخشم ديوانه اين بهارو پاييزم تا مرگ نيامده است برخيزم دردامن زندگي بياويزم! فريدون مشيري
من سكوت خويش راگم كرده ام! لاجرم دراين هياهو گم شدم من،كه خودافسانه مي پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم! اي سكوت،اي مادر فريادها سازجانم ازتو پرآوازه بود تادرآغوش تو،راهي داشتم چون شراب كهنه،شعرم تازه بود درپناهت برگ وبارمن شكفت تومرا بردي به شهر يادها من نديدم خوش ترازجادوي تو اي سكوت،اي مادر فريادها! گم شدم دراين هياهو،گم شدم توكجايي تابگيري دادمن؟ گرسكوت خويش رامي داشتم زندگي پربودازفريادمن! فریدون مشیری |
About![]()
این منم خسته دراین کلبه تنگ
Home
|