|
رفتار من عادي ست اما نمي دانم چرا اين روزها ازدوستان وآشنايان هركس مرا مي بيند ازدورمي گويد: اين روزها انگار حال وهواي ديگري دارد! اما من مثل هرروزم با آن نشاني هاي ساده وباهمان امضا،همان نام وباهمان رفتارمعمولي مثل هميشه ساكت وآرام اين روزهاتنها حس مي كنم گاهي كمي گنگم گاهي كمي گيجم حس مي كنم ازروزهاي پيش قدري بيشتر اين روزهارادوست دارم گاهي ازتوچه پنهان باسنگهاآواز مي خوانم وقدربعضي لحظه هاراخوب مي دانم اين روزهاگاهي ازروزوماه وسال،ازتقويم ازروزنامه بي خبرهستم حس مي كنم گاهي كمي كمتر گاهي شديدا بيشترهستم حتي اگرمي شدبگويم اين روزهاگاهي خداراهم يك جورديگرمي پرستم ازجمله ديشب هم ديگرترازشبهاي بي رحمانه ديگربود: من كاملا تعطيل بودم اول نشستم خوب جورابهايم را اتوكردم تنها-حدودهفت فرسخ- دراتاقم راه رفتم باكفشهايم گقتگو كردم وبعداز آن هم رفتم تمام نامه ها را زيرورو كردم وسطرسطرنامه هارا دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم چيزي نديدم تنهايكي ازنامه هايم بوي غريب ومبهمي مي داد انگار ازلابه لاي كاغذتاخورده نامه بوي تمام ياس هاي آسماني احساس مي شد ديشب دوباره بي تاب دربين درختان تاب خوردم ازنردبان ابرها تاآسمان رفتم درآسمان گشتم وجيبهايم را ازپاره هاي ابر پركردم جاي شماخالي! يك لقمه ازحجم سفيدابرهاي ترد يك پاره ازمهتاب خوردم اين روزها ديگر ... گاهي نگاهم درتمام روز باعابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنايي مي كند گاهي دل بي دست وپاوسربه زيرم را آهنگ يك موسيقي غمگين هوايي مي كند اما غيرازهمين حس ها كه گفتم وغيرازاين رفتار معمولي وغيرازاين حال وهواي ساده وعادي حال وهواي ديگري در دل ندارم رفتار من عادي است. *قيصر امين پور*
اي مرغ آفتاب زنداني ديار شب جاوداني ام يك روز از دريچه زندان من بتاب...! مي خواستم به دامن اين دشت،چون درخت - بي وحشت ازتبر – دردامن نسيم سحرغنچه واكنم. بادستهاي برشده تا آسمان پاك، خورشيدوخاك وآب وهوارا دعاكنم. گنجشكها به شانه من نغمه سردهند سرسبزو استوار،گل افشان وسربلند اين دشت خشك غم زده رابا صفا كنم. اي مرغ آفتاب، ازصدهزار غنچه يكي نيز وانشد! دست نسيم باتن من آشنا نشد. گنجشكها دگرنگذشتندازاين ديار... آن برگهاي رنگين،پژمرده درغبار وين دشت خشك غمگين،افسرده بي بهار... اي مرغ آفتاب! باخودمرا ببربه دياري كه همچوباد آزادو شاد،پاي به هرجاتوان نهاد! گنجشك پرشكسته باغ محبتم تاكي دراين بيابان سر زيرپرنهم؟ باخودمراببر به چمنزارهاي دور شايد به يك درخت رسم، نغمه سر دهم...! من بيقرار وتشنه پروازم تاخود كجا رسم به هم آوازم...! اما...بگو كجاست؟ آنجاكه،زير بال تو- درعالم وجود – يك دم به كام دل بالي توان گشود اشكي توان فشاند شعري توان سرود. *فريدون م *
سلام سال نوی همه مبارک دیدم همه تو این ایام تبریک می گن و دیدو بازدید میرن و ماچ وبوسه تحویل هم می دن ... ولی کسی به فکر دل تنها مونده ما آدمکا نیست واسه همین بااجازه این عکس و تواین پستم قراردادم تا یه کم حالم بهتربشه
|
About![]()
این منم خسته دراین کلبه تنگ
Home
|