|
درپهنه جهان انسان برای کشتن انسان تاجبهه می رود انسان برای کشتن انسان تشویق می شود
ازجبهه های جنگ کشتارمی کنند یاکشته می شوند
تابوت صدهزارجوان را پیران داغدار باچشم اشکبار بردوش می کشند درخاک می نهند
آنگاه کودکان را تعلیم می دهند: یک شاخه ازدرخت نبایست بشکند!!
*ف.مشیری*
تاغم آویزآفاق خاموش ابرها سینه برهم فشرده خنده روشنی های خورشید دردل تیرگیهافسرده، سازافسانه پردازباران بانگ زاری به افلاک برده ناودان ناله سرداده غمناک! روز،درابرهارونهفته کس نمی گیردازاو سراغی گرنگاهی،دَوَدسوی خورشید کورسو می زندشب چراغی ورصدایی به گوش آیدازدور هوی باداست وهای کلاغی چشم هربرگ ازاشک لبریز می بردبادتاسینه دشت، عطرخاطرنوازبهاران. می کشدکوه برشانه خویش. بارافسانه روزگاران، من دراین صبحگاه غم انگیز دل سپرده به اهنگ باران. باغ،چشم انتظاربهاراست. دیرگاهی ست کاین ابرانبوه، ازکران تاکران تاربسته، آسمان زلال ازدم او همچوآیینه زنگاربسته عنکبوتی ست کزتارظلمت، پیش خورشید،دیواربسته صبح،پژمرده ترازغروب است. تابشویم زدل ابرغم را درسرمن هوای شراب است باده ام گرنه درمان درداست مستی ام گرنه درمان خواب است، بادلم خنده جام، گوید: پشت این ابرها آفتاب است! بادبان می کشد زورق صبح! *فریدون مشیری*
سلام به همه دوستانی که این چندوقت به من سرزدند ومن درخاموشی به سربردم!ببخشیدعزیزان اینم اولین پست بعداز مدتها دوریییییییی ازمن این پست هم واسه دوستایی که همش ازدنیاوزندگیشون می نالن مثل کنکور وامتحان ووضعیت فعلیشون و...
|
About![]()
این منم خسته دراین کلبه تنگ
Home
|