تبليغاتX
## سکوتی بلند تر از فر یاد ##

## سکوتی بلند تر از فر یاد ##

آخرین عابر این کوچه منم

سایه ام له شده زیر پایم

دیده ام مات به تاریکی راه

پنجه برپنجره ات می سایم!

 

چشمهای حلبی باز امشب

نگه خویش به من دوخته اند

شمعها،گرچه دمی می خندند

عاقبت گریه کنان سوخته اند

 

آه!...این جام مسین ازچه سبب،

روی سکوی بدین سان گیراست؟

هوس میکده اش بود مگر،

که به چنگال تودر زنجیر است؟

 

قفل برجفت تو...سقاخانه،

مادرم،بست چرا؟راست بگو

تا که شب زود روم در خانه

نکنم مست؟چرا؟راست بگو

 

کهنه،کی زدگره بر محجر تو؟

اختر،آن دختر مشکین گیسو؟

چادرآبی خال خالی داشت؟

رخت می شست همیشه لب جو؟

 

بخت اوبازشد آخر یا نه؟

پسر مشدی حسن اورا برد؟

جادوی صغرا بگم کاری کرد؟

یا گره بر گره دیگر خورد؟

 

گردن شیرتو سقاخانه

مادری بست نظر قربانی

چشم زخمی نخورد کودک او

بعدازآن آه...!خودت می دانی

 

وای این لاله گردآلوده،

یادگار دل خاموشی نیست

وای این آیینه دود زده،

عاقبت چهره نمای رخ کیست؟

 

آخرین عابر این کوچه منم

سایه ام له شده زیر پایم

قصه بس!گرچه سخن بسیاراست

تا شب بعد سراغت آیم.

 

 

*نصرت رحمانی*

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت10:16توسط غریبه | |

راستی به نظرشما زندگی مادست سرنوشته؟

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت10:3توسط غریبه | |