بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است چراغ قریه پنهان است موجی گرم در خون بیابان است بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته از هر بند *** بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر سگان قریه خاموشند در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه در درگاه می بیند به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت: بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند *** بیابان را سراسر مه گرفته است چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته از هر بند...
*احمدشاملو*
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت9:1توسط غریبه |
|
About
این منم خسته دراین کلبه تنگ جسم درمانده ام ازروح جداست من اگر سایه خویشم یارب! روح آواره من کیست کجاست؟
من یه غریبه تنهام ازیه گوشه خاک خدا 22 سالمه ودانشجو هستم ازعشق و حاشیه شم خوشم نمیاد.فکرنکنید این حرفام واسه شکست عشقیه! نه نه نه اینقدربدم میاد ازاین کلمه که طرفشم نمیرم. این وبم فقط واسه درددل کردنمه وبس.